اگه می خوای بخونی ، کسی جلوتو نمی گیره .. اما مخاطب تو نیستی !
میلاد ! این نوشته ها واسه اونه .. این دردا به خاطر اونه .. این تنهایی از دوری اونه .. و من ..
کسی هستم که با رفتنش ......

کاش بودی و می دیدی با من چه کردی ..
به خدا اینارو واسه این نمی گم که دلت به حالم بسوزه .. فقط می خوام بگم تا بدونی وقتی تو رفتی ..
می دونم الان که نوشته هامو می خونی بهم می خندی .. چه اشکالی داره ؟ به قول خودت می شم سوژه ی خندتون .. مگه بده ؟ ثوابم داره .. و یا .. تو دلت به زمین و زمان و من بد و بیراه می گی که چرا دست از سرت بر نمی دارم !اصلا هر جور دوست داری فکر کن ! هر کار می خوای بکن ! اصلا این اراجیف و نخون و برو پی کارت بذار به درد خودم بمیرم .. بذار واسه دل خودم بگم ..
اما چی بگم ؟ از کجای این دل خونم بگم ؟ از اون روزی که رفتی ؟ یا از اون روزی که برگشتی و یه بازی چند روزه رو شروع کردی و دوباره ...
یادش بخیر ! خیلی وقت پیشا .. بهم می گفتی از دروغ بدت میاد . یادمه به خاطر دروغای نگفته م چند بار با من قهر کردی .. اما مسخره است اگه بگم قهرتم واسم شیرین بود ..می دونم باورت نمی شد که .. شاید هم باور کرده بودی اما اینقدر گوشت از این حرفا پر بود که دیگه صدای من و نمی شنیدی .. صدای گریه هامو ..صدای فریاد هامو .. صدای قلبی که نذاشتم بفهمه تو رفتی .. اما چرا ؟ چرا باورم نداشتی ؟ مگه نمی گن حرف راست و از بچه بشنو ؟ مگه خودت نبودی که می گفتی هنوز بچه ام .. مگه تو نبودی که بچگیم و بهانه کردی تا بری ..
یادته ؟ بهم می گفتی هر کاری می کنم به خاطر خودته,به نفع خودته ..اما چه نفعی ؟ باهام دعوا می کردی .. بچگیم و به رخم می کشیدی .. تنهام گذاشتی ..من موندم و .. گیر یه مشت آشغال افتادم .. گند زدم به زندگیم .. اینا به نفعم بود ؟ جز این که یک سال زندگیم و به بازی گرفتم ..جز این که عقربه های ساعت و هل می دادم تا لحظه هام تموم بشن ..جز این که انتقام لحظه های بی تو بودن و از رگ هام می گرفتم ..
نمی فهمم ! کجای کارات به نفع من بود ؟ آره ..من ! اصلا من و می شناسی ..فکر می کنم تنها کسی که ندیدیش و نمی دونستی چی هست , کی هست , من بودم ..
آقا من از خدام شاکیم .. اون که ما بنده هاشو می شناسه چرا ...چرا به پیامبراش نگفت تا به ما بگن عشق و عاشقی حرام است .. چرا به ما نگفت عاشقی گناهه .. چرا یه قلب گذاشت تو سینه ی ما آدما و اجازه داد هر چی دلمون می خواد بریزیم توش .. اصلا این عشق لعنتی چیه که انداختن تو دهن ما بچه ها ..
بابا چرا یکی نیست به من بگه : جوجه بشین سر جات ! تو چه می دونی عشق چیه ، دم از عاشقی می زنی ؟!! تو رو چه به این کارا ؟ یکی اومد تو زندگیت واست قصه ی لیلی و مجنون تعریف کرد فکر کردی فرهادته ؟؟ نه خانوم محترم ! سوء تفاهم شده ..شما برو به مردنت برس ..
به سادگیم خندیدی .. به بچه بازی هام خندیدی .. به عشقم خندیدی .. حالا به جون دادنم بخند .. آره .. خوب نگاه کن .. ببین با من چه کردی ....
اما تا کی ...
تا کی باید به این دل لعنتی بگم بساز .. بسوز ..
تا کی باید به این چشم ها بفهمونم که تو رفتی ...
دیگه چشم دوختن به در چه فایده ؟
تا کی باید به این روزگار بد و بیراه بگم ؟
تا کی باید تنهایی رو بهونه ی گریه هام کنم ؟
تا کی باید برم زیر بارون ..
تا کسی بارون چشامو نبینه ؟
وقتی فکر می کنم و می بینم هنوز یه فرصت دیگه دارم ..
تا ببینمت ....
از خوشحالی می خوام بال در بیارم !
به امید دیدنت تیغ رو روی رگ هام می کشم